بارون
یروز غروب تو کوچه ها بارون میومد … چیک چیک صدای گریه ی ناودون میومد … بارون دونه دونه از هر سو روون بود … مرغ خسته اون شب کنج آشیون بود … هنوز اون روز فراموشم نمیشه … که بادست قشنگت روی شیشه … کشیدی عکس قلبی و نوشتی … واسه امروز و فردا و همیشه … ...
نویسنده :
مامانی
22:55


این روزها به هیچ رسیده ام دلم یک جای خلوت میخواهم که بشینم و یک دل سیر با تو باشم با تویی که هنوزم که هنوزه منو لایق مادر بودن ندانسته ای و چه صادقانه دلم را میشکنی...!

